دنیای من خیلی کوچیکه مبخوام بزرگش کنم دیگه اذیت میشم آدمهاش و حرفاشون برام تکرارشدند دنیای من به اندازه همون اتاق امه ۱۰در۱۰یه گوشه اش یه میز کامپیوتر با امکانات کامپیوتره ،یه گوشه اش هم یه آینه نیم ق
خیلی بده تصور اینکه داری پیر میشی ولی به هیچ کدوم از خواسته هات نرسیده باشی ناراحت کننده هستش با چه انگیزه درس میخوندم درسی هایی بود که با دل و جون میخوندمشون ولی درسهایی هم بود که ...الان تصور اینکه
امروز از اون روزهای خوب بود برام با یه نگاه و یه تلنگر امروز بهشت دیدم و تا آخر شب که الان برام باشه خیلی خوشحالماز خواهرم یه گل هدیه گرفتم بخاطر ولنتاین و از خدا یه گهدیه دیگه ،دیدن روی ماه یه عزیزی
افکارهایی ذهن مثل یه پرنده هستند داشتم فک میکردم پرنده افکار من کدومه انگاری مال من گنجشک چون زیاد نرفته بر میگرده خسته میشه پراش میسوزه و منو به گریه وا میدارهاز به چالش کشیدن ذهنم ترس دارم میترسم بر
خیلی سخته خیلی آدم کنارت باشند ولی نتونی با هیچ کدومشون درد و دل کنی نه اینکه نکردم چرا بعد یه مدت حرف و حدیثاشون یادم نرفته و این باعث ازارم شده اینکه تجربه ثابت کرده مردم همونی هستند که اصرار دارند